The Passenger - 1975

 

مردی رو می‌شناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.
ولش خیلی خوشحال بود. چهره‌ها... رنگ‌ها... منظره‌ها... ولی همه‌چی تغییر کرد.

دنیا بدبخت‌تر از اون بود که تصور می‌کرد.

هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی.

همه جا زشتی می‌دید.

وقتی کور بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه.

وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی می‌ترسید.

 شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد.

 

 

 

 سه سال بعد خودشو کشت.

/ 2 نظر / 36 بازدید
خريد شارژ

پايدار باشيد. کارت شارژ خواستين در خدمتيم www.Mosaken.com [گل]

یه دختر تنها

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید کسی پیروز که با وجود همه سختی های زندگی بجنگه و مشکلات به زانو در بیاره ......... همه مشکل دارن این دوره زمونه اما نباید نا امید بود موفق باشی