زندگی یا مردگی؟!
چند هفته ای میشد که نبودم. فرار کردم؟ نه... پناه بردم...به یه گوشه دنج و اروم.کسی کار به کارم نداشت. خودم بودم و تنهایی و یه عالمه کتاب و چند تایی نوار به قول خودم روانی!...و سجاده و قران ام.
عالی بود؟... نمیدونم...شاید بیشتر لازم بود. یه جور بازگشت به اصل!
هر چند وسطش حال گیری هم داشتم. از سرما خوردگی گرفته تا دل شکستگی! اونم از طرف کسی که فکرشو نمیکردم.واسه همین دل لعنتیم شکست.. از روزنه امید بهش شلیک شد !
دوسه روزهم با افسردگی سر و کله میزدم. (مجید اگه بیاد اینجا خندش میگیره!!!)
شب اول خیلی احمقانه به یکی از دوستام اس ام اس زدم!چقدر قشنگ منو شست و گذاشت کنار : همون کاری رو بکن که قبلا میکردی خوب !!!
ادما همه مثله همن؟
حالا دوباره برگشتم.با کتابای ناتموم وبا دلتنگی و با سر دردی که چشامو میبنده و دندونامو روی هم فشار میده.
چرا نمیتونم داد بزنم؟
میرم کنار پنجره و پرده رو کنار میزنم. برف و بارون چند روز پیش از پارک جلو اتاقم که خیلی دوستش داشتم چیزی واسم نذاشته.دلم واسش تنگ شده.
چرا نمیتونم گریه کنم؟
میرم سراغ کامپیوترم و چندتا mp3 مورد علاقم. احساس همذات پنداری!
تحمل درد خودت سخت تره یا دردی که برای کسه دیگه ای میکشی؟
میرم سراغ قفسه کتاب هام." هشت کتاب" رو بر میدارم و باز میکنم. اولش نوشته :
To one of my best friends in my whole life.
میرم سراغ شعرهای مورد علاقم.
یاد من باشد تنها هستم.
ساعت 5 صبحه.روی تخت لای پتو ملافه هام غلت میزنم.چشامو باز میکنم. بابا توی اتاقم چکار میکنه؟
__چی شده؟
__....هیچی.....
__ چرا جیغ میزدی؟
__....من....؟..
چرا چیزی یادم نمیاد؟
چقدر تظاهر کردن سخته.چقدر پنهون کردن چشمای خیس و زورکی لبخند زدن سخته.چقدر ادم بودن سخت شده این روزا..(فکر کنم دکتر سینوحه رو حسابی نا امید کردم!!) فکر میکنم این همون بازگشت به اصل باشه!
به اصل مرده بودن!
