بگذار کسي نداند که چهگونه من از روزي که تختههاي ِ کف ِ اين
کلبهي ِ چوبين ِ ساحلي رفت و آمد ِ کفشهاي ِ سنگينام را بر
خود احساس کرد و سايهي ِ دراز و سردم بر ماسههاي ِ مرطوب ِ
اين ساحل ِ متروک شنيده شد، تا روزي که ديگر آفتاب به
چشمهايام نتابد، با شتابي اميدوار کفن ِ خود را دوختهام، گور ِ
خود را کندهام...
اگرچه نسيموار از سر ِ عمر ِ خود گذشتهام و بر همه چيز ايستادهام و در
همه چيز تاءمل کردهام رسوخ کردهام;
اگرچه همه چيز را به دنبال ِ خود کشيدهام: همهي ِ حوادث را، ماجراها
را، عشقها و رنجها را به دنبال ِ خود کشيدهام و زير ِ اين پردهي ِ
زيتونيرنگ که پيشانيي ِ آفتابسوختهي ِ من است پنهان
کردهام، ــ
اما من هيچ کدام ِ اينها را نخواهم گفت
لامتاکام حرفي نخواهم زد
ميگذارم هنوز چو نسيمي سبک از سر ِ بازماندهي ِ عمرم بگذرم و بر
همه چيز بايستم و در همه چيز تاءمل کنم، رسوخ کنم. همه چيز
را دنبال ِ خود بکشم و زير ِ پردهي ِ زيتونيرنگ پنهان کنم:
همهي ِ حوادث و ماجراها را، عشقها را و رنجها را مثل ِ رازي
مثل ِ سرّي پُشت ِ اين پردهي ِ ضخيم به چاهي بيانتها بريزم،
نابود ِشان کنم و از آن همه لامتاکام با کسي حرفي نزنم...
