وبلاگ يك دختر مرده






شمع خاموش


ارامگاه من
نویسنده وبلاگ


پوسیده های ذهن مدفون
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤


قطعه ی دوستان
پرشین بلاگ
پاندای نازنين
همهمه های تنهايی
تخريبچی دوران
فرياد در تنهايی
من و ام اس
وهم..اوهام
خدایی که شکست خورد.
خلوتگاه من
سياهی سرنوشت من
وفادار دل شکسته
عقاید یک دلقک
سی و پنج درجه
من..فقط یک زن.
گیلاس خانومی
به جهنم افکار خوش امدید
این انبوه سیب خورها حالم را به هم میزند.
کیارنگ علایی
بانوی اردیبهشت
تنهایی یک زن
مکتوب
خاتمی
عاشقانه
قیصر امین پور
میمون بی مغز
نم نم
هاريسون
ژاندارک
دکتر سينوحه
متوترکسات
دندانپزشک کاذب
داروخانه شبانه روزی
شعرواره
PMS
یک پزشک
جوجه اکسترن
پزشکان بدون مرز
نوکلئوز
کوچولویی دکتر می شود
دکتر پور قربان
یکی از همین ارش ها
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی.... دنیای دیگری است
برگی از دفترچه ایام
خط اول
دکتر ایکس
مثانه ی بی قرار
دکتر ابی دل
منمن های محقق علوم زمین و فضا
دفاع از بی دفاع
داروساز ایرانی
دکتر ریحان
خدگر
پزشک 78
پزشک نیمه دیوانه
خاطرات دهه شصت
اخربن وسوسه
هیچ کس
روز های من
من نه انم که زبونی کشم از چرخ فلک
دیدار
من در این ابادی پی چیزی میگشتم....

آمار و خروجی
  RSS 2.0  



   

 

بگذار کسي نداند که چه‌گونه من از روزي که تخته‌هاي ِ کف ِ اين
کلبه‌ي ِ چوبين ِ ساحلي رفت و آمد ِ کفش‌هاي ِ سنگين‌ام را بر
خود احساس کرد و سايه‌ي ِ دراز و سردم بر ماسه‌هاي ِ مرطوب ِ
اين ساحل ِ متروک شنيده شد، تا روزي که ديگر آفتاب به
چشم‌هاي‌ام نتابد، با شتابي اميدوار کفن ِ خود را دوخته‌ام، گور ِ
خود را کنده‌ام...

اگرچه نسيم‌وار از سر ِ عمر ِ خود گذشته‌ام و بر همه چيز ايستاده‌ام و در
همه چيز تاءمل کرده‌ام رسوخ کرده‌ام;

اگرچه همه چيز را به دنبال ِ خود کشيده‌ام: همه‌ي ِ حوادث را، ماجراها
را، عشق‌ها و رنج‌ها را به دنبال ِ خود کشيده‌ام و زير ِ اين پرده‌ي ِ
زيتوني‌رنگ که پيشاني‌ي ِ آفتاب‌سوخته‌ي ِ من است پنهان
کرده‌ام، ــ
اما من هيچ کدام ِ اين‌ها را نخواهم گفت
لام‌تاکام حرفي نخواهم زد
مي‌گذارم هنوز چو نسيمي سبک از سر ِ بازمانده‌ي ِ عمرم بگذرم و بر
همه چيز بايستم و در همه چيز تاءمل کنم، رسوخ کنم. همه چيز
را دنبال ِ خود بکشم و زير ِ پرده‌ي ِ زيتوني‌رنگ پنهان کنم:
همه‌ي ِ حوادث و ماجراها را، عشق‌ها را و رنج‌ها را مثل ِ رازي
مثل ِ سرّي پُشت ِ اين پرده‌ي ِ ضخيم به چاهي بي‌انتها بريزم،
نابود ِشان کنم و از آن همه لام‌تاکام با کسي حرفي نزنم...


 


شمع خاموش ۱۳۸٤/٧/٢٦

 

آنچنان مرده ايم که ديگر به ساز صور اسرافيل هم بيداريمان نيست؛ چه کسی بود او که

 

 ميراند مرا و ناميرايی را از من گرفت؟


شمع خاموش ۱۳۸٤/٧/٢٤

 

تنها يک نفر..

انکه از همه خسته تر است...


شمع خاموش ۱۳۸٤/٧/٢٢

 

مدت مدیدی است که مرا به خاک سپرده اند

تو هفته ای یکبار به دیدنم می امدی

وقتی روی قبر میزدی من از ان بیرون می امدم.

چشمانم پر از گل و خاک بود

تو میگفتی : "نمیتوانی چیزی ببینی"

و گل و خاک را از چشمانم پاک میکردی.

و من به تو پاسخ میدادم :در هر حال نمی توانم چیزی ببینم.. به جای چشم روی صورتم سوراخ است....

بعد،تو مدتی نیامدی...

هفته ها گذشت و تو همچنان به سراغم نیامدی...

دیگر اصلا خوابم نمیبرد ، زیرا نگران بودم که تو بیایی ومن متوجه امدنت نشوم.

سر انجام یک روز امدی و روی قبر زدی، اما من انقدر از بی خوابی یک ماهه خسته و ناتوان بودم که به زحمت میتوانستم بالا بیایم و خودم را از قبر بیرون بکشم. وقتی سرانجام بیرون امدم به گمانم تو سر خورده تر و مایوس تر شدی.به من گفتی که بیمار و رنجور به نظر میرسم.

احساس کردم که از من بدت می اید ، از اینکه رنگ پریده ام و گونه هایم گود افتاده است...

برای عذر خواهی به تو گفتم: " مرا ببخش. تمام این مدت نخوابیده ام "

و تو با صدایی اطمینان بخش که معلوم بود تظاهر میکنی گفتی:" میبینی؟ باید یک ماه استراحت کنی..."

و من میدانستم که میخواستی یک ماه تمام مرا نبینی...

رفتی و من به قعر قبرم بازگشتم ، و میدانستم که باز یک ماه تمام _از ترس اینکه متوجه امدنت نشوم _ بدون خواب میمانم و وقتی پس از یک ماه برمی گردی من زشت تر و رقت انگیز تر خواهم بود و تو سر خورده تر و مایوس تر خواهی شد


شمع خاموش ۱۳۸٤/٧/۱٦

من مردم...

روز و شب ها رفت.

من به جا ماندم در اين سو

شسته ديگر دست از پی کارم

نه مرا حسرت به رگ ها ميدوانيدم خيالی خوش

نه خيال رفته ها ميداد ازارم....


شمع خاموش ۱۳۸٤/٧/۱٤

دختر مرده....

غمگينم ...

 از خودم بدم مياد...

 اين نشون ميده که روح من هنوز زنده است...کاش اونم ميمرد...

کاش روحم هم ميمرد و من ميشدم يه دختر مرده ی مرده...

کاش زودتر همه چيز تموم شه... 


شمع خاموش ۱۳۸٤/٧/۱۱

 

مرگ را به اندیشیدن  وا داشته ام

 زیرا در مانده است از گسستن بند عقل در من...

 


شمع خاموش ۱۳۸٤/٧/٧

 

مرگ چيست مگر؟ دست نوازش پادشاهی بر سر ان روستايی ساده دل....

و تو کجايی تا لرزش هيجان و عاطفه را در زير دستان پادشاه ببينی؟...


شمع خاموش ۱۳۸٤/٧/٥