Ambiguity
میشه بگی دقیقا کجا رو نمیفهمی؟ "حول حالنا" یا " احسن الحال" ؟؟؟
|
I am a |

ادم ها می ایند زندگی میکنند میمیرند و میروند. اما فاجعه ی زندگی تو ان هنگام اغاز
میشود که ادمی میرود اما نمیمیرد.میماند!
و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود که "تو" میمیری...در حالیکه زنده ای...
ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده میشویم. این باز زایی ما بارها و بارها تکرار میشود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ مینامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است، رنج است. دوری از آنچه دلخواه است، رنج است. خلاصه اینکه دل بستن رنجآور است و این رنج زمانی پایان مییابد که دیگر من یا درک کنندهای نباشد.. چه او در قید حیات باشد چه نباشد. هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد.
بودا
من کی ام ، قله ی البرز ، یا که کوهی از مقوا
من چی ام ، یه شعر محکم ، یا ظریف ترین حرف ها
من چی ام ، یه سوزن ریز ، گم شده تو کاه ابهام
نه من آسون تر از اینام ، منو پیدا کن تو حرفام
هر یک از ما تسلی ناپذیر به حال خود واگذاشته شدیم، تا خویشتن را زنده احساس کنیم. انگار کشتی وسیله ای باشد که وظیفه اش دریانوردی است، وظیفه کشتی، دریانوردی نیست، ورود به بندر است. ما خود را بر پهنه ی دریا یافتیم بدون نصویری از بندری که در آن پناهی جست و جو کنیم. ما به شکل و شیوه ای دردناک، قاعده ماجراجویی دریانورد را تکرار می کنیم، دریانوردی ضروری است، زندگی ضروری نیست.
ما با بی خیالی تنها با رویا و خیال آن کس که نمی تواند خیال هایی در سر بپروراند زندگی می کنیم. اگر بخواهیم با خویشتن خودمان زندگی کنیم ارزش هایمان را تقلیق می دهیم و بدون امید به مفهوم راستین چیزی از زندگی نداریم. چون تصوری از آینده نداریم، تصویری هم از امروز نداریم، چرا که امروز برای اهل عمل فقط پیش پرده ی آینده است. جرات مبارزه، جان باخته با ما سر از این جهان در آورد، چه ما بدون اشتیاق به مبارزه زاده شده ایم.
برخی در هاله ی تسخیر شده ها، از شرکت در زندگی اجتماعی سر باز می زدیم. چیزی نمی خواستیم و آرزویی نداشتیم و در عوض سعی می کردین تنها صلیب هستی مان را بر روی تپه جلجتای فراموش با خود بکشانیم. تلاش بی سرانجام آنانی که، نه مانند حاملان صلیب، سرچشمه ای خدایی در ادراک خود احساس می کنند. دیگران خود را با ظاهری احمقانه تسلیم بی نظمی و هیاهو کردند. اگر تنها صدای خودشان را می شنیدند، به خیال خود زندگی می کردند، و اگر ظاهر عشق را با شیوه تفکر دیگری جانشین می کردند به تصورشان، عشق می ورزیدند. زندگی ما را رنج می داد، چرا که می دانستیم زنده ایم. مردن به هراس مان می انداخت، چه مفهوم معمول مرگ را گم کرده بودیم.
با این همه دیگران، این نژاد حیران در محدوده روحی لحظه های بی مصرف، یک بارهم حتا شهامت انکار و پناه بردن به خویشتن خویش را نیافتند. زندگی آن ها در استنکاف، نارضایتی و حرمان سپری شد. ولی ما آن را از درون، بدون اشاره ای ملموس و بی آن که ناتوان از کار باشیم لااقل، اغلب به شکل و شیوه زندگی خودمان مخصور در چاردیواری و چهارچوب خانه، زندگی می کنیم.
چه رنجی است
: لذتها را تنها بردن
و چه زشت است : زیبائیها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ایست
: تنها خوشبخت بودن .
...
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
دیر است
دنیای تازهای
که به آن رسیدهای.
دستهایت را
وقتی
در دستهای من میگذاری
که مردهام..........
سهم من آزادیست.
نه...نه...نه...مرگ ست
شاید مرگ زیبا باشد.
شاید مرگ تصویری از دنیای نهفته ی رهایی باشد
شاید مرگ نباشد شاید لحظه ای آرامش باشد نه ابدیت...
شاید آه باشد ... زندگی باشد
شاید مرگ تشویش یک نفرت باشد...
شاید لذت رسیدن باشد...
نه...نه... گریزی نیست
شاید سهم مرگ فرار عشق باشد...
شاید زیبا باشد...
مرگ...مرگ من شاید زیبا باشد
شاید تلخ باشد.
گذشته های تلخ هر انسانی مانند جراحتی بر جان است که تا مدت ها درد و خونریزی
اش تازه مینماید. دیر زمانی نخواهد گذشت که از شدت جراحت کاسته شده اما
همچنان کوچکترین تحریکی یاد اور رنجی خواهد بود که بر ما رفته است.اندک اندک
زمانی خواهد رسید که از جراحت به جز اسکاری و از ان همه ضجه و خون جز هاله ای
تیره رنگ بر پوست بر جای نخواهد ماند.اما همین هاله که سرانجام با پوست و خونت
یکی شده را هم اگر بخراشی دردناک شده و با ادامه تالم مانند نخستین روز به درد و
خونریزی خواهد افتاد.
من نیز چنین زخمی بر روح و امیخته با جان داشتم که به گمانم شفا یافته بود. اما امروز
جمعه 20 اسفند ماه 1389روزی که به گمانم فرقی با روز های دیگر نداشت، و روزی
عادی در ذهن، و ارامش پیش از توفان در دنیای بیرحم واقعیت ، کسی با چنگ و دشنه و
دندان به جان هاله ی تاریک بر جای مانده بر روحم افتاد و چنگ زد و برید و خراشید و
اهن تفتیده به جایش نهاد و بر ان نمک پاشید.
.
.
.
هیچ توجیهی برای این کار وجود ندارد. هیچ معذرت خواهی... هیچ دفاعی وجود نخواهد
داشت اما.... با وجود همه ی دروغ ها، همه ی اسرار پنهان و همه ی چیز هایی که از
دست دادم اما یک چیز همواره بدون تغییر خواهد ماند: در نهایت خداوند قضاوت خواهد کرد.
تمایل حقیقی من به نوشتن نیست. به خاموش ماندن است. نشستن بر آستانه یک در
و نگریستن بر آنچه می آید، بدون افزودن بر همهمه عظیم دنیا. من نیز چون نوشتن که
دوست من است، آوارهام. من که تقریبا هیچگاه از این آپارتمان خارج نمیشوم، بیاندازه
در جنبشم. در این روزها که در خانهی من گشوده نمیشود، هیچکس بیش از من با
دنیا پیوند ندارد. و در این ساعات که نمینویسم، هیچکس بیش از من نمینویسد.
برای نوشتن به همان اندازه قائده وجود دارد که برای عشق. در هر دو مورد باید تنها و
بیاندرز رفت، بدون اعتقاد به اینکه آدابی باید رعایت شود و شناختهایی به دست آید.
تلفن زنگ میزنه
انگار توی سرم میخ فرو میکنن
بدون اینکه به شماره نگاه کنم سیم تلفن رو از پریز میکشم
خسته و بی حوصله ام
حوله ام رو بر میدارم و میرم توی حمام
نفسم تلخه
صورتم رو به سمت دوش میگیرم و چشمام رو میبندم
به عذاب های گذشته که فکر میکنم میبینم که الان توی بهشتم.
خدایا.... نباید ناشکری کنم
شیر اب رو تا اخر باز میکنم . کف حمام میشینم و زانو هام رو توی بغلم میگیرم.
کاش زمان می ایستاد. همین جا... همین لحظه...
از حمام بیرون میام
هنوز خسته و بی حوصله ام
پاور کامپیوتر رو میزنم و میرم توی اشپزخونه
یک فنجان چای داغ برای خودم میریزم. چای با طعم دارچین ، و نبات زعفرانی....
با فنجان چای برمیگردم و پشت میز میشینم.
فایل مقاله ای رو که دارم ترجمه میکنم باز میکنم و به مانیتور خیره میشم.
کلمه ها رو جدا جدا میبینم، نه به صورت جمله. خدایا.....
فکر میکنم اگه با قلم و کاغذ بنویسم بهتر میتونم تمرکز کنم.
لای انبوهی از کاغذ و جزوه و کلاسور و ... پرینت مقاله رو پیدا میکنم و از پشت میز بلند میشم.
دلم خیلی خیلی گرفته
سعی میکنم روی متن تمرکز کنم.چند لحظه چشمام رو میبندم و ....
نه.... بی فایده است.
خسته و بیقرار و بی حوصله ام.
دلم یه کم ارامش میخواد
دلم تنگ نگاهی است که با چشمم هماهنگ است.....
دوست دارم نماز بخونم. نگاهم به لاک ناخن هام می افته.... حوصله پاک کردنشون رو ندارم.
خودمو میندازم روی تخت. دستامو تو بغل میگیرم و زانو هام رو جمع میکنم توی شکمم
این بغض لعنتی امونم رو بریده
داره خفه ام میکنه
سرم رو گردنم زیادی میکنه ...
دلم میخواد چنان بکوبمش به دیوار که متلاشی شه و تموم شه این فکر های کوفتی ...
از روی تخت بلند میشم
چقدر بی قرارم...
.
.
.
آروم اشک می ریزم... انقدر زیاد تا تموم بشه.
....
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییت.
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی
پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی میارزی.
خورخه لوییس بورخس