وبلاگ يك دختر مرده






شمع خاموش


ارامگاه من
نویسنده وبلاگ

I am a
Petunia

What Flower
Are You?


پوسیده های ذهن مدفون
آذر ٩٤
مهر ٩٤
اسفند ٩۳
مهر ٩۳
خرداد ٩۳
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
دی ٩۱
آبان ٩۱
تیر ٩۱
فروردین ٩۱
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤


قطعه ی دوستان
پاندای نازنين
پرشین بلاگ
تخريبچی دوران
فرياد در تنهايی
من و ام اس
خلوتگاه من
وفادار دل شکسته
سی و پنج درجه
گیلاس خانومی
تنهایی یک زن
مکتوب
خاتمی
عاشقانه
قیصر امین پور
میمون بی مغز
نم نم
هاريسون
ژاندارک
یک پزشک
جوجه اکسترن
پزشکان بدون مرز
نوکلئوز
اخربن وسوسه
خاطرات یک پزشک قانونی
جایی برای گفتن دلتنگیها
وب نوشته های یك جراح
من و پزشکی و تخصص
خاطرات تلخ زندگی یک پزشک
برای تو
گوریل فهیم
یوسف اباد خیابان شصت و ششم
لژیونلا
من میتوانم
خط خطی های پرستار جوان
یورولوژیست

آمار و خروجی
  RSS 2.0  



   

Marguerite Duras

 کینه همیشه با سکوت آغاز می‌شود.

و فراتر از کینه در واقع همین سکوت است.

سکوت، این حرکت بطیء تمام زندگیم.

هنوز اینجا هستم، اینجا، در برابر این کودکان فریب خورده، و با حفظ همان فاصله‌ای که با رمز و راز دارم.

من هیچوقت ننوشته‌ام، خیال کرده‌ام که نوشته‌ام ،

هیچ وقت دوست نداشته‌ام، خیال کرده‌ام که داشته‌ام.

من هیچ کاری نکردم جز انتظار کشیدن، انتظار در برابر دری بسته...


شمع خاموش ۱۳٩٥/۸/۱۳

Rust

هر روز میمیرم
هر روز میشکنم
هر روز میگریم

روزها تکراریست یا کارهای من ؟!


شمع خاموش ۱۳٩٤/٩/۳

Bitter Moon- 1992

 

تو وجود هر ادمی رگه هایی از دگرآزاری و سادیسم وجود داره. میدونی  چه وقت این

حس بیدار میشه؟ وقتی بفهمی یه نفر عاشقته!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


شمع خاموش ۱۳٩٤/٧/٢٢

Alas

تنها نشسته ای

و

چای مینوشی

و

سیگار میکشی.

هیچکس تو را به یاد نمی آورد...

این همه آدم در این کهکشان...

و تو حتی آرزوی یکی نبودی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


شمع خاموش ۱۳٩۳/۱٢/٢٠

Fear or desire

 

ابوالحسن خرقانی را پرسیدند: تو را از مرگ خوف هست؟

بفرمود: مرده را خوف مرگ نبود.


شمع خاموش ۱۳٩۳/۱٢/۱۱

The Passenger - 1975

 

مردی رو می‌شناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.
ولش خیلی خوشحال بود. چهره‌ها... رنگ‌ها... منظره‌ها... ولی همه‌چی تغییر کرد.

دنیا بدبخت‌تر از اون بود که تصور می‌کرد.

هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی.

همه جا زشتی می‌دید.

وقتی کور بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه.

وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی می‌ترسید.

 شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد.

 

 

 

 سه سال بعد خودشو کشت.


شمع خاموش ۱۳٩۳/٧/٧

پر پرواز


دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند.

 


شمع خاموش ۱۳٩۳/۳/٦

Dont ever

منتظر هیچ دستی در هیچ کجای دنیا نباش.

اشک هایت را با دست های خودت پاک کن....

 

همه رهگذرند....!


شمع خاموش ۱۳٩٢/٩/۱٠

همین!

درگیر من مشو، همدم نمی شوم
حوا! منو ببخش...
آدم نمی شوم...!
تقصیر تو نبود
نه من، نه بخت خود
تو عشقُ خط زدی..
من، خواستم، نشد!
درگیر عادتم، سرگرم خود شدم، در مرز یک سقوط
دیگر نه تو، نه من!!
از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش!
امروز بهترم...
حوا بیا ببین!
دلتنگ من مباش...
من، مُرده ام، همین.....!


شمع خاموش ۱۳٩٢/۸/٢٤

reincarnation

 

مینویسم

...

پس هستم.


شمع خاموش ۱۳٩٢/٦/۱٦

من می ترسم

من می ترسم. من از تنهایی می ترسم، از اینکه تنها نباشم می ترسم. از چیزی که هستم.از چیزی که نیستم ، از چیزی که ممکنه بشم ، از چیزی که ممکنه نشم. نمی خواهم برای بقیه زندگیم تو این کار باشم، اما از ترک کردنش هم می ترسم. من خسته شدم..

می دونی، من از اینکه بترسم دیگه خسته شدم.


شمع خاموش ۱۳٩۱/۱٠/٩

اند

 مدام پریشان و آشفته.

مدام پر و خالی .

خسته و خشمگین و آرام و بدنبال لحظه ای که خودم هم  نمی دانم چیست.

کار از خستگی و نفس بریدگی گذشته .

"  از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسهء ناسیراب ".

شک می کنم .

مرور میکنم .

خط میزنم و در نهایت بر میگردم تو مسیر اول .

 حس میکنم بلعیده شدم تو این زندگی .

تو این روزهای خاکستری وتو این شهر خاکستری و مردها و زن های خاکستری .

چه کاری از من ساخته شد ؟

جز دیدن و پیش رفتن و سکوت کردن..

"و من تنها فریاد زدم نه .."


شمع خاموش ۱۳٩۱/۸/٢۳

بها

دست هایم

مانیتور

گلهای گلدان

پرده حریر آبی

شیشه پنجره

باران

دیوار

برگ های درخت کاج

آسمان.....تا بی نهایت

.

.

.

و چه آسان اشک هایم این همه را از من میدزدد.

 

 


شمع خاموش ۱۳٩۱/٤/٢۱

Ambiguity

میشه بگی دقیقا کجا رو نمیفهمی؟ "حول حالنا"  یا  " احسن الحال"  ؟؟؟


شمع خاموش ۱۳٩۱/۱/۱٢

نبودن

ادم ها می ایند زندگی میکنند میمیرند و میروند. اما فاجعه ی زندگی تو ان هنگام اغاز

 میشود که ادمی میرود اما نمیمیرد.میماند!

و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود که "تو" میمیری...در حالیکه زنده ای...


شمع خاموش ۱۳٩٠/۱۱/۱٢