تلفن زنگ میزنه
انگار توی سرم میخ فرو میکنن
بدون اینکه به شماره نگاه کنم سیم تلفن رو از پریز میکشم
خسته و بی حوصله ام
حوله ام رو بر میدارم و میرم توی حمام
نفسم تلخه
صورتم رو به سمت دوش میگیرم و چشمام رو میبندم
به عذاب های گذشته که فکر میکنم میبینم که الان توی بهشتم.
خدایا.... نباید ناشکری کنم
شیر اب رو تا اخر باز میکنم . کف حمام میشینم و زانو هام رو توی بغلم میگیرم.
کاش زمان می ایستاد. همین جا... همین لحظه...
از حمام بیرون میام
هنوز خسته و بی حوصله ام
پاور کامپیوتر رو میزنم و میرم توی اشپزخونه
یک فنجان چای داغ برای خودم میریزم. چای با طعم دارچین ، و نبات زعفرانی....
با فنجان چای برمیگردم و پشت میز میشینم.
فایل مقاله ای رو که دارم ترجمه میکنم باز میکنم و به مانیتور خیره میشم.
کلمه ها رو جدا جدا میبینم، نه به صورت جمله. خدایا.....
فکر میکنم اگه با قلم و کاغذ بنویسم بهتر میتونم تمرکز کنم.
لای انبوهی از کاغذ و جزوه و کلاسور و ... پرینت مقاله رو پیدا میکنم و از پشت میز بلند میشم.
دلم خیلی خیلی گرفته
سعی میکنم روی متن تمرکز کنم.چند لحظه چشمام رو میبندم و ....
نه.... بی فایده است.
خسته و بیقرار و بی حوصله ام.
دلم یه کم ارامش میخواد
دلم تنگ نگاهی است که با چشمم هماهنگ است.....
دوست دارم نماز بخونم. نگاهم به لاک ناخن هام می افته.... حوصله پاک کردنشون رو ندارم.
خودمو میندازم روی تخت. دستامو تو بغل میگیرم و زانو هام رو جمع میکنم توی شکمم
این بغض لعنتی امونم رو بریده
داره خفه ام میکنه
سرم رو گردنم زیادی میکنه ...
دلم میخواد چنان بکوبمش به دیوار که متلاشی شه و تموم شه این فکر های کوفتی ...
از روی تخت بلند میشم
چقدر بی قرارم...
.
.
.
آروم اشک می ریزم... انقدر زیاد تا تموم بشه.
....
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییت.