Free at last from her earthly constraints. May your soul rest in peace

|
I am a |

من می ترسم. من از تنهایی می ترسم، از اینکه تنها نباشم می ترسم. از چیزی که هستم.از چیزی که نیستم ، از چیزی که ممکنه بشم ، از چیزی که ممکنه نشم. نمی خواهم برای بقیه زندگیم تو این کار باشم، اما از ترک کردنش هم می ترسم. من خسته شدم..
می دونی، من از اینکه بترسم دیگه خسته شدم.
مدام پریشان و آشفته. مدام پر و خالی . خسته و خشمگین و آرام و بدنبال لحظه ای که خودم هم نمی دانم چیست. کار از خستگی و نفس بریدگی گذشته . " از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسهء ناسیراب ".شک می کنم . مرور میکنم .خط میزنم و در نهایت بر میگردم تو مسیر اول . حس میکنم بلعیده شدم تو این زندگی .تو این روزهای خاکستری وتو این شهر خاکستری و مردها و زن های خاکستری . چه کاری از من ساخته شد ؟ جز دیدن و پیش رفتن و سکوت کردن ".و من تنها فریاد زدم نه .."
دست هایم
مانیتور
گلهای گلدان
پرده حریر آبی
شیشه پنجره
باران
دیوار
برگ های درخت کاج
آسمان.....تا بی نهایت
.
.
.
و چه آسان اشک هایم این همه را از من میدزدد.
ادم ها می ایند زندگی میکنند میمیرند و میروند. اما فاجعه ی زندگی تو ان هنگام اغاز
میشود که ادمی میرود اما نمیمیرد.میماند!
و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود که "تو" میمیری...در حالیکه زنده ای...
ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده میشویم. این باز زایی ما بارها و بارها تکرار میشود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ مینامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است، رنج است. دوری از آنچه دلخواه است، رنج است. خلاصه اینکه دل بستن رنجآور است و این رنج زمانی پایان مییابد که دیگر من یا درک کنندهای نباشد.. چه او در قید حیات باشد چه نباشد. هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد.
بودا
هر یک از ما تسلی ناپذیر به حال خود واگذاشته شدیم، تا خویشتن را زنده احساس کنیم. انگار کشتی وسیله ای باشد که وظیفه اش دریانوردی است، وظیفه کشتی، دریانوردی نیست، ورود به بندر است. ما خود را بر پهنه ی دریا یافتیم بدون نصویری از بندری که در آن پناهی جست و جو کنیم. ما به شکل و شیوه ای دردناک، قاعده ماجراجویی دریانورد را تکرار می کنیم، دریانوردی ضروری است، زندگی ضروری نیست.
ما با بی خیالی تنها با رویا و خیال آن کس که نمی تواند خیال هایی در سر بپروراند زندگی می کنیم. اگر بخواهیم با خویشتن خودمان زندگی کنیم ارزش هایمان را تقلیق می دهیم و بدون امید به مفهوم راستین چیزی از زندگی نداریم. چون تصوری از آینده نداریم، تصویری هم از امروز نداریم، چرا که امروز برای اهل عمل فقط پیش پرده ی آینده است. جرات مبارزه، جان باخته با ما سر از این جهان در آورد، چه ما بدون اشتیاق به مبارزه زاده شده ایم.
برخی در هاله ی تسخیر شده ها، از شرکت در زندگی اجتماعی سر باز می زدیم. چیزی نمی خواستیم و آرزویی نداشتیم و در عوض سعی می کردین تنها صلیب هستی مان را بر روی تپه جلجتای فراموش با خود بکشانیم. تلاش بی سرانجام آنانی که، نه مانند حاملان صلیب، سرچشمه ای خدایی در ادراک خود احساس می کنند. دیگران خود را با ظاهری احمقانه تسلیم بی نظمی و هیاهو کردند. اگر تنها صدای خودشان را می شنیدند، به خیال خود زندگی می کردند، و اگر ظاهر عشق را با شیوه تفکر دیگری جانشین می کردند به تصورشان، عشق می ورزیدند. زندگی ما را رنج می داد، چرا که می دانستیم زنده ایم. مردن به هراس مان می انداخت، چه مفهوم معمول مرگ را گم کرده بودیم.
با این همه دیگران، این نژاد حیران در محدوده روحی لحظه های بی مصرف، یک بارهم حتا شهامت انکار و پناه بردن به خویشتن خویش را نیافتند. زندگی آن ها در استنکاف، نارضایتی و حرمان سپری شد. ولی ما آن را از درون، بدون اشاره ای ملموس و بی آن که ناتوان از کار باشیم لااقل، اغلب به شکل و شیوه زندگی خودمان مخصور در چاردیواری و چهارچوب خانه، زندگی می کنیم.
چه رنجی است
: لذتها را تنها بردن
و چه زشت است : زیبائیها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ایست
: تنها خوشبخت بودن .
...
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
دیر است
دنیای تازهای
که به آن رسیدهای.
دستهایت را
وقتی
در دستهای من میگذاری
که مردهام..........
سهم من آزادیست.
نه...نه...نه...مرگ ست
شاید مرگ زیبا باشد.
شاید مرگ تصویری از دنیای نهفته ی رهایی باشد
شاید مرگ نباشد شاید لحظه ای آرامش باشد نه ابدیت...
شاید آه باشد ... زندگی باشد
شاید مرگ تشویش یک نفرت باشد...
شاید لذت رسیدن باشد...
نه...نه... گریزی نیست
شاید سهم مرگ فرار عشق باشد...
شاید زیبا باشد...
مرگ...مرگ من شاید زیبا باشد
شاید تلخ باشد.
گذشته های تلخ هر انسانی مانند جراحتی بر جان است که تا مدت ها درد و خونریزی
اش تازه مینماید. دیر زمانی نخواهد گذشت که از شدت جراحت کاسته شده اما
همچنان کوچکترین تحریکی یاد اور رنجی خواهد بود که بر ما رفته است.اندک اندک
زمانی خواهد رسید که از جراحت به جز اسکاری و از ان همه ضجه و خون جز هاله ای
تیره رنگ بر پوست بر جای نخواهد ماند.اما همین هاله که سرانجام با پوست و خونت
یکی شده را هم اگر بخراشی دردناک شده و با ادامه تالم مانند نخستین روز به درد و
خونریزی خواهد افتاد.
من نیز چنین زخمی بر روح و امیخته با جان داشتم که به گمانم شفا یافته بود. اما امروز
جمعه 20 اسفند ماه 1389روزی که به گمانم فرقی با روز های دیگر نداشت، و روزی
عادی در ذهن، و ارامش پیش از توفان در دنیای بیرحم واقعیت ، کسی با چنگ و دشنه و
دندان به جان هاله ی تاریک بر جای مانده بر روحم افتاد و چنگ زد و برید و خراشید و
اهن تفتیده به جایش نهاد و بر ان نمک پاشید.
.
.
.
هیچ توجیهی برای این کار وجود ندارد. هیچ معذرت خواهی... هیچ دفاعی وجود نخواهد
داشت اما.... با وجود همه ی دروغ ها، همه ی اسرار پنهان و همه ی چیز هایی که از
دست دادم اما یک چیز همواره بدون تغییر خواهد ماند: در نهایت خداوند قضاوت خواهد کرد.