وبلاگ يك دختر مرده







ارامگاه من
نویسنده وبلاگ
شمع خاموش


پوسیده های ذهن مدفون
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤


قطعه ی دوستان
پرشین بلاگ
پاندای نازنين
همهمه های تنهايی
تخريبچی دوران
فرياد در تنهايی
من و ام اس
وهم..اوهام
خدایی که شکست خورد.
خلوتگاه من
سياهی سرنوشت من
وفادار دل شکسته
عقاید یک دلقک
سی و پنج درجه
من..فقط یک زن.
گیلاس خانومی
به جهنم افکار خوش امدید
این انبوه سیب خورها حالم را به هم میزند.
کیارنگ علایی
بانوی اردیبهشت
تنهایی یک زن
مکتوب
خاتمی
عاشقانه
قیصر امین پور
میمون بی مغز
نم نم
هاريسون
ژاندارک
دکتر سينوحه
متوترکسات
دندانپزشک کاذب
داروخانه شبانه روزی
شعرواره
PMS
یک پزشک
جوجه اکسترن
پزشکان بدون مرز
نوکلئوز
کوچولویی دکتر می شود
دکتر پور قربان
یکی از همین ارش ها
دست نوشته های یک پزشک
پزشکی.... دنیای دیگری است
برگی از دفترچه ایام
خط اول
دکتر ایکس
مثانه ی بی قرار
دکتر ابی دل
منمن های محقق علوم زمین و فضا
دفاع از بی دفاع
داروساز ایرانی
دکتر ریحان
خدگر
پزشک 78
پزشک نیمه دیوانه
خاطرات دهه شصت
اخربن وسوسه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  



   

اندوهی بی پایان.................................................................

 

چقدر جای سیگار میان انگشتانم خالیه...

 ولی نه دود سیگار غبار اندوه را پاک میکند و نه خاکسترش تیرگی ها را می زداید.

 

 

 

 

 

 


شمع خاموش ۱۳۸۸/۱۱/۱٠

عصر یک جمعه دلگیر....

عصر یک جمعه دلگیر

دلم گفت بگویم، بنویسم.

که چرا عشق به انسان نرسیدست

چرا اب به انسان نرسیدست

و هنوزم که هنوز است

غم عشق به پایان نرسیدست....؟

بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید،

بنویسد که هنوزم که هنوز است،

        چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست

               و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست...

 

 

 

 


شمع خاموش ۱۳۸۸/۱٠/٤

....living far away, darkness everyday

ذهنم مغشوش و دلم گرفته است. از تماشاچی بودن خسته شده ام.  همین که تنها میشوم حس میکنم تمام روزم به سرگردانی و گمشدگی در میان چیزهایی گذشته که از آن من نیست و باقی نمیمانند. میان ادم های جورواجور انقدر احساس تنهایی میکنم که گاهی گلویم از بغض پاره میشود. با اینکه مدت هاست دوران کودکی و حتی جوانی (از نظر روحی) را پشت سر گذاشته ام و از احساساتی که عامل بروزشان تنها کودکی و نپختگی بود تهی شده ام، هنوز حالات گوناگونی به من دست میدهد که مرا به شدت تکان میدهند. حالت دختر شیطانی که از در و دیوار بالا میرود،با صدای بلند و از ته دل میخندد، انگشتان شکلاتی اش را میلیسد ... و چهره دیگر، دختری غمگین، پر از ترس، و البته حساس ، که با کمترین بهانه ساعت ها به ارامی گریه میکند.فکر میکنم هنوز ساخته نشده ام. هنوز زبان و دنیای فکری خودم را پیدا نکرده ام. میترسم ، و با وجود تجربیات تلخ گذشته، جز اینکه پناهگاهی را باور کنم چیز دیگری نمیخواهم. بعضی ها کمبود های خود را در زندگی با پناه بردن به انسان های دیگر جبران میکنند، اما این کمبود هرگز جبران نمیشود، چرا که اگر جبران میشد، همین رابطه بزرگترین و قشنگترین شعر دنیا وهستی بود. رابطه دو انسان هیچ گاه نمیتواند کامل یا کامل کننده باشد. به خصوص در این زمان.. در زمانی که تمام مفاهیم و ارزش ها روز به روز بی ارزش تر میشوند. دنیایی که انقدر وارونه است که نمیخواهم باورش کنم.

اما اینجا  برای من مثل دوستی است که وقتی به او میرسم میتوانم راحت درددل کنم. جفتی که مرا کامل میکند. "نوشتن"  برا ی من مثل پنجره ایست که وقتی به طرفش میروم خود به خود باز میشود.پشت پنجره می ایستم و بیرون را نگاه میکنم. اواز میخوانم، داد میزنم،گریه میکنم ، با درخت ها قاطی میشوم و با "خودم" ارتباط برقرار میکنم.  من در اینجا چیزی را جستجو نمیکنم، بلکه  "وجودم" را حس میکنم.  وجودی که ، هرچند، " تنهایی و ناتوانی "  ذات فکری ان است و ازینروست که نوشته هایم نیز معنی غریبی با مرگ پیدا میکنند. چیزی که یکی از قوانین طبیعت است ، اما انسان تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند.

.

.

بدرود ای رویای شیرین شب پر ستاره
که چشم به دنیای روز می گشایم
بی لحظه ای گریز می اندیشم
چه حیف، چه حیف از رویا به کابوس گریختم
چشم به دنیای روز می گشایم و لباس درد به تن می کنم
لباسی از آتش
و چه برازنده است این لباس به تن ما...


شمع خاموش ۱۳۸۸/٩/٢٠

no sweet perfume ever tortured me more than this

روحی که در درد پخته شود ارام می گیرد.

احساسی که در هیچ گوشه ای از هستی ارام نتواند یافت.. ارام میگیرد.

کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین میرسد.

غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی!

 

آرامش غمگین...

 

 

              سکوت بر سر فریاد...

 

          

                                  آرام گرفتن در طوفان ..

 

 

 


شمع خاموش ۱۳۸۸/٧/۱۸

میتوان بر جای باقی ماند...

فکر میکنم میشه نامرئی شد و غرق شد تو لذت فکر کردن و موذیانه به همه چی خندید .... اما یه چیزی پشت همه چی هست که وحشیانه باهام رفتار میکنه و کسی نمی بیندش .قوی و بزرگ و من برده وار ازش تبعیت میکنم .... می خواد آدمم کنه .آدمی که خودمو راضی میکنه نه مطلقأ دیگری و دیگران را. بیشتر از هر چی بهم نزدیکتره و شلاقی در دست منو وادار میکنه که حرکت کنم .تجربه کنم و درس بهش پس بدم و من بهش گوش میدم .غرق در خواسته هاش میشم ...............

 و تعداد تماس های ناموفق زیاد میشه روی موبایل و sms های بی جواب و من هنوز  به هیچی جز خودم فکر نمیکنم و به وسعت بی انتهای خودخواهیم اندکی اضافه میشه ....


شمع خاموش ۱۳۸۸/٢/٢٧

30minutes, a blink of an eye, 30 minutes to alter our lives

 

 

حس محکوم به اعدامی رو دارم که در اخرین لحظه بهش میگن :

-تو ازادی

و چند لحظه بعد:

.

.

-ببخشید..اشتباه شد....برگرد بالای دار.


شمع خاموش ۱۳۸٧/۱٢/٦

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را...

همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند .
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست.
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت ..
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست ..
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است .
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین ...

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟


شمع خاموش ۱۳۸٧/٩/۱٩

بازگشتی دوباره به سیاهی ها ..

روح  من، جز روان ِ من نیست..... من از جایی بلند، افتاده ام.... اما دیگر زیر پایم خالی نیست.... چهره ام از چیزی خالی خواهد شد، و در رگم، سیالی خواهد رفت که تمام ِ انتقالش را در بازوانم احساس خواهم کرد...... نفس هایم کند خواهند شد، و اندامم آن قدر پیر می شوند، که خراب خواهند شد و مثل هر چیز که می پوسد، خواهند پوسید.... در درون ِ سینه ام، ماهیچه هایم، زنگ خواهند زد، و لکه خواهند شد.... آرام آرام، جوانی شان خواهد رفت... رفاقت هر تن، در چیزی ست که تقسیم می کند... چیزی که از دست می رود و چیزی که به دست می آید.... هیچ جریانی، ناگهان نخواهد بود..... روان ِ پریشان من... هر چیز، هر مرحله را به تامل و دقیق، طی خواهد کرد.... برای ِ من که به چیزی فکر می کنم، و برای تو که از چیزی لذت می بری..... من بهایی نخواهم پرداخت...

وقتی که همه چیز مدام از دست می رود و مدام به دست می آید تا آن که از دست رود؛ من بهایی نخواهم پرداخت.


شمع خاموش ۱۳۸٧/٧/٤

برای مینایی که نماند و شقایق ها در مرگ او ناقوس زدند..

l میگویند چشم ها و صدا  در بدن بیش ازسایر اعضا به روح نزدیک هستند.

نمیدانم که این حرف حقیقت دارد یا نه و یا حقیقت نهفته در ان چیست؟

میدانم که مرگ مانند دزدی که به گنجی میرسد حریص است و با سرعت هرچه تمامتر میبلعد.

در چشم به هم زدنی ، چشم ها تهی میشوند و صدا خاموش..پایان... پایان...

من با صدایی ارام از تو سخن میگویم.با دیده ای مجنون...

برای سخن گفتن از تو، صدای انسان های قرن دوازدهم را به عاریت میگیرم.گل های سوسن و نسترن را..

اه که چقدر یک تابوت برای گنجاندن این همه خصلت تنگ است.

شاعران قرن دوازدهم در مدح زنی شعر میگفتند که همسر خودشان نبود، بلکه همسر یک شاهزاده بود. و امروز تو همسر خدای روشنی هستی.  تو در بازوان ارام خداوند ارام گرفته ای.

  و من میدانم که باید در برابر هرانچه که از مرگ میدانم مقاومت کنم...

باید در برابر کلمه هایی که برای توصیف درد به کار میروند مقاومت کنم..

همانطور که در مورد زندگی نباید به کسی گوش کرد، در مورد مرگ هم نباید به کسی گوش سپرد .

باید باور کرد که هیچ چیز مرگ حقیقت ندارد، که تو باز هم کلکی سر هم کرده ای..باید باور کرد که حتی اگر مرگ تو حقیقت داشته باشد، تو بی نظمی زیبایی در دربار خداوند ایجاد کرده ای.

درباره ی مرگ باید با عشق سخن گفت. با صدایی ارام... با دیده ای مجنون.


شمع خاموش ۱۳۸٧/٢/٢٩

زندگی دوباره..

کاش زندگی دنده عقب اشت.

 کاش وقتی حرف هات به کسی بر میخورد بیمه ای بود که خسارت میداد.

کاش میشد وقتی کشش زندگی را نداشت دنده عوض کرد.

 کاش میشد زندگی هم را با یه مدل بالاتر عوض کرد.

کاش زندگی هم زاپاس داشت.

 گاهی زندگی اینقدر خشک میشود که تعویض روغن و گریس کاری هم جواب نمیدهد.

 گاهی فشار زندگی به قدری هست که کمک های منو میشکنه...

نامردیه که پیچ و خم های زندگی هیچ تابلو راهنمایی نداره...


شمع خاموش ۱۳۸٧/۱/٢٥

ای زندگی باور نکن ..

تاریکه ، اما چشمام چیزی که می نویسم رو می بینه ، همین کافیه . حتی این که کسی بخونه یا نخونه هم دیگه مهم نیست . من دارم می نویسم و می خونم ، همین کافیه.

هر شب با خلاء یک روز ، و هر روز به امید شب ... وگاه هر شب در انتظار صبح ... و روزها فقط می گذرند ... مرا میگزارند ... با خود نمیبرند ساعت های بی تفاوتی عاقلانه . ایست زمان . خستگی کلمات . حمام در تاریکی . لذت افراط و تفریط .

. دیشب خواب دیدم شب بود توی یک قبرستون ... توی لجن ... منو از اینجا ببر . انگار دیگه تلاش کردن واسه هیچ چیز دیگه ای مهم نیست . یکی با چشمهای سفیدش داره دنبالم می کنه ، دیوارا دارن هر هر می خندن . همیشه احساس می کنم زیر پام داره خالی میشه یا این سقف همین الانه که بریزه پائین ..

می خواستم،اما نمی توانم که این حس را با تو تقسیم کنم...
من هر لحظه مچاله تر می شوم،و کیست که نداند که در این عمقِ سیاه آب،
جلبک ها هم تاب ماندن ندارند.


شمع خاموش ۱۳۸٦/۸/٢

شب.. خلوت.. تنهايی

دوباره در باد قرار گرفته ام

و به هر جا که مرا ببرد با او می روم

.

مدت هاست که برگشتم به گوشه ی تنهایی خودم. افکار زیاد و پریشون درست مثل یک روح اسکیزوفرنیایی  ارامش رو ازم گرفته .توی ذهنم طوفانی بر پاست که حس میکنم هیچ وقت تموم نمیشه.  حس میکنم هیچی سر جاش نیست .

 دارم به عمق یک گرداب فرو میرم.

توی هوایی سرد گم میشم ..

 

دلم یه جاده طولانی میخواد.

دلم میخواد یه راه بی انتها رو قدم بزنم .

دلم یه جای ساکت و تاریک  میخواد.

دوست دارم بخوابم ...اروم . یه روز ..یه ماه .. یه سال.. تا همیشه.

دوست دارم داد بزنم . میخوام خودمو خالی کنم.

 دوست دارم سبک شم . از همه چیز..

چطور میشه ندید؟ نشنید .. حس نکرد؟

چطور میشه اشک ها را انکار کرد ؟

                      چطور میشه بی سبب فریاد کرد و گفت : 

                                               اه. من بسیار خوشبختم؟

 


شمع خاموش ۱۳۸٦/٦/۱٩

طعم تلخ تنهایی :

ساعت 6 بعد از ظهر

عصر جمعه

کنار پنجره

همه چی ارومه..

یه لیوان قهوه ی تلخ

اهنگ EVANESSENCE

Don't want your hand this time

I'll save myself

Maybe I'll wake up for once

دستام یخ کرده

چشامو میبندم و فکر میکنم

این همه ی زندگی منه..

این همه ی سهم من از زندگیه..

پنجره ای که اویختن پرده ای ان را از من میگیرد..

دل خوش کرده ام به این تصویر رویا ها ....

 به ترسیم فرداها

عادت کرده ام به این غرق شدن های پی در پی...

 و  سکوتی غریبانه

.

.

.

این طعم تلخ تنهایی منه.


شمع خاموش ۱۳۸٦/٥/۱٩

زنده بگور..

میگویند اگر دور کژدم اتش بگذارند خودش را نیش میزند.

.

.

.

ایا دور من یک حلقه اتشین نیست؟


شمع خاموش ۱۳۸٦/٤/٢٠

به جرم زندگی اين شد سزايم..

اسراری که با ما بازی میکنند و ما از انها غافلیم چیست؟

این چه قانونی است که ما را به سوی جاده های نا هموار میراند و گاه در برابر خورشید مینهد تا خوشحال شویم و سپس بر قله ی کوه ها میبرد تا لبخند بزنیم... و انگاه ما رابه اعماق دره ها میکشاند تا با درد فریاد بزنیم؟

زندگی چیست؟

چیست که ما را بسان معشوقی در اغوش میکشد و فردا همچون دشمن بر ما سیلی میزند؟؟؟

زندگی من کفاره کدامین گناهم بود؟


شمع خاموش ۱۳۸٦/٤/٤