وبلاگ يك دختر مرده






شمع خاموش


ارامگاه من
نویسنده وبلاگ

I am a
Petunia

What Flower
Are You?


پوسیده های ذهن مدفون
آذر ٩٢
آبان ٩٢
شهریور ٩٢
اردیبهشت ٩٢
دی ٩۱
آبان ٩۱
تیر ٩۱
فروردین ٩۱
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤


قطعه ی دوستان
پرشین بلاگ
پاندای نازنين
همهمه های تنهايی
تخريبچی دوران
فرياد در تنهايی
من و ام اس
خلوتگاه من
سياهی سرنوشت من
وفادار دل شکسته
یکی سهیل چپ دست..
سی و پنج درجه
من..فقط یک زن.
گیلاس خانومی
تنهایی یک زن
مکتوب
خاتمی
عاشقانه
قیصر امین پور
میمون بی مغز
نم نم
هاريسون
ژاندارک
دکتر سينوحه
دندانپزشک کاذب
داروخانه شبانه روزی
شعرواره
یک پزشک
جوجه اکسترن
پزشکان بدون مرز
نوکلئوز
کوچولویی دکتر می شود
دکتر پور قربان
یکی از همین ارش ها
برگی از دفترچه ایام
مثانه ی بی قرار
منمن های محقق علوم زمین و فضا
عروس مرده ی من
دکتر ریحان
خدگر
پزشک 78
پزشک نیمه دیوانه
اخربن وسوسه
هیچ کس
مریم روز های صورتی
نای من و نوای من
دفترچه ممنوع
خاطرات یک پزشک قانونی
باور کن رفتنم را..
قبض روح
دکتر سلطان
جایی برای گفتن دلتنگیها
وبلاگ تخصصی اتاق عمل
دکتر ماری
وب نوشته های یك جراح
یک زن ذلیل
دفاع از بی دفاع
من و خواستگارانم!!!!
پرسیسکی وراچ
من و پزشکی و تخصص
خاطرات تلخ زندگی یک پزشک
از دوشیزگی تا زنی کامل
برای تو
گوریل فهیم
وبلاگ نویسان قدیمی
یوسف اباد خیابان شصت و ششم
لژیونلا
یادداشت های روزانه دکتر دلژین
روز های بی عشق
در اغوش یک غریبه
یاد داشت های دختر گلفروش مترو
ویسپوران
من میتوانم
خط خطی های پرستار جوان
یورولوژیست

آمار و خروجی
  RSS 2.0  



   

 

پرپرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند.

 


شمع خاموش ۱۳٩۳/۳/٦

Dont ever

منتظر هیچ دستی در هیچ کجای دنیا نباش.

اشک هایت را با دست های خودت پاک کن....

 

همه رهگذرند....!


شمع خاموش ۱۳٩٢/٩/۱٠

 

درگیر من مشو، همدم نمی شوم
حوا! منو ببخش...
آدم نمی شوم...!
تقصیر تو نبود
نه من، نه بخت خود
تو عشقُ خط زدی..
من، خواستم، نشد!
درگیر عادتم، سرگرم خود شدم، در مرز یک سقوط
دیگر نه تو، نه من!!
از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش!
امروز بهترم...
حوا بیا ببین!
دلتنگ من مباش...
من، مُرده ام، همین.....!


شمع خاموش ۱۳٩٢/۸/٢٤

reincarnation

 

مینویسم

...

پس هستم.


شمع خاموش ۱۳٩٢/٦/۱٦

Free at last from her earthly constraints. May your soul rest in peace


شمع خاموش ۱۳٩٢/٢/۱۱

من می ترسم

من می ترسم. من از تنهایی می ترسم، از اینکه تنها نباشم می ترسم. از چیزی که هستم.از چیزی که نیستم ، از چیزی که ممکنه بشم ، از چیزی که ممکنه نشم. نمی خواهم برای بقیه زندگیم تو این کار باشم، اما از ترک کردنش هم می ترسم. من خسته شدم..

می دونی، من از اینکه بترسم دیگه خسته شدم.


شمع خاموش ۱۳٩۱/۱٠/٩

اند

 مدام پریشان و آشفته.

مدام پر و خالی .

خسته و خشمگین و آرام و بدنبال لحظه ای که خودم هم  نمی دانم چیست.

کار از خستگی و نفس بریدگی گذشته .

"  از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسهء ناسیراب ".

شک می کنم .

مرور میکنم .

خط میزنم و در نهایت بر میگردم تو مسیر اول .

 حس میکنم بلعیده شدم تو این زندگی .

تو این روزهای خاکستری وتو این شهر خاکستری و مردها و زن های خاکستری .

چه کاری از من ساخته شد ؟

جز دیدن و پیش رفتن و سکوت کردن..

"و من تنها فریاد زدم نه .."


شمع خاموش ۱۳٩۱/۸/٢۳

بها

دست هایم

مانیتور

گلهای گلدان

پرده حریر آبی

شیشه پنجره

باران

دیوار

برگ های درخت کاج

آسمان.....تا بی نهایت

.

.

.

و چه آسان اشک هایم این همه را از من میدزدد.

 

 


شمع خاموش ۱۳٩۱/٤/٢۱

Ambiguity

میشه بگی دقیقا کجا رو نمیفهمی؟ "حول حالنا"  یا  " احسن الحال"  ؟؟؟


شمع خاموش ۱۳٩۱/۱/۱٢

نبودن

ادم ها می ایند زندگی میکنند میمیرند و میروند. اما فاجعه ی زندگی تو ان هنگام اغاز

 میشود که ادمی میرود اما نمیمیرد.میماند!

و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود که "تو" میمیری...در حالیکه زنده ای...


شمع خاموش ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

رنج بودن

ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده می‌شویم. این باز زایی ما بارها و بارها تکرار می‌شود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ می‌نامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است، رنج است. دوری از آنچه دلخواه است، رنج است. خلاصه این‌که دل بستن رنج‌آور است و این رنج زمانی پایان می‌یابد که دیگر من یا درک کننده‌ای نباشد.. چه او در قید حیات باشد چه نباشد. هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد.

بودا


شمع خاموش ۱۳٩٠/٩/٢٧

تلخ

عادت این قبیله است.... به دور آتشی که در ان میسوزی میرقصند.


شمع خاموش ۱۳٩٠/۸/٤

Twilight

Death is peaceful, easy. Life is harder...


شمع خاموش ۱۳٩٠/٦/٢۳

......

 

چگونه میتوان به پاهای تاول زده گفت راهی که رفته ای اشتباه بود؟


شمع خاموش ۱۳٩٠/٥/٤

دلواپسی

هر یک از ما تسلی ناپذیر به حال خود واگذاشته شدیم، تا خویشتن را زنده احساس کنیم. انگار کشتی وسیله ای باشد که وظیفه اش دریانوردی است، وظیفه کشتی، دریانوردی نیست، ورود به بندر است. ما خود را بر پهنه ی دریا یافتیم بدون نصویری از بندری که در آن پناهی جست و جو کنیم. ما به شکل و شیوه ای دردناک، قاعده ماجراجویی دریانورد را تکرار می کنیم، دریانوردی ضروری است، زندگی ضروری نیست.


 ما با بی خیالی تنها با رویا و خیال آن کس که نمی تواند خیال هایی در سر بپروراند زندگی می کنیم. اگر بخواهیم با خویشتن خودمان زندگی کنیم ارزش هایمان را تقلیق می دهیم و بدون امید به مفهوم راستین چیزی از زندگی نداریم. چون تصوری از آینده نداریم، تصویری هم از امروز نداریم، چرا که امروز برای اهل عمل فقط پیش پرده ی آینده است. جرات مبارزه، جان باخته با ما سر از این جهان در آورد، چه ما بدون اشتیاق به مبارزه زاده شده ایم.
 برخی در هاله ی تسخیر شده ها، از شرکت در زندگی اجتماعی سر باز می زدیم. چیزی نمی خواستیم و آرزویی نداشتیم و در عوض سعی می کردین تنها صلیب هستی مان را بر روی تپه جلجتای  فراموش با خود بکشانیم. تلاش بی سرانجام آنانی که، نه مانند حاملان صلیب، سرچشمه ای خدایی در ادراک خود احساس می کنند. دیگران خود را با ظاهری احمقانه تسلیم بی نظمی و هیاهو کردند. اگر تنها صدای خودشان را می شنیدند، به خیال خود زندگی می کردند، و اگر ظاهر عشق را با شیوه تفکر دیگری جانشین می کردند به تصورشان، عشق می ورزیدند. زندگی ما را رنج می داد، چرا که می دانستیم زنده ایم. مردن به هراس مان می انداخت، چه مفهوم معمول مرگ را گم کرده بودیم.
 با این همه دیگران، این نژاد حیران در محدوده روحی لحظه های بی مصرف، یک بارهم حتا شهامت انکار و پناه بردن به خویشتن خویش را نیافتند. زندگی آن ها در استنکاف، نارضایتی و حرمان سپری شد. ولی ما آن را از درون، بدون اشاره ای ملموس و بی آن که ناتوان از کار باشیم لااقل، اغلب به شکل و شیوه زندگی خودمان مخصور در چاردیواری و چهارچوب خانه، زندگی می کنیم.


شمع خاموش ۱۳٩٠/۳/٢۱